خرید بک لینک
چون نمیتونیم سرمونو بگیریم بالا "تموم شدن" رو باور کنیم و مثل یه مرد پای باورمون واستیم.

چون فکر میکنیم بازی کامپیوتریه که گِیم اُوِر شیم و سریع از اول شروعش کنیم.

بلد نیستیم مرد باشیم! بلد نیستیم مغرور باشیم! بلد نیستیم یه کم رها شیم از این همه!

کاش هیچوقت نبودی. راستش تنهایی بی تو خیلی خیلی بهتر از تنهایی بعد رفتن توعه.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 22:14 توسط زینب نجوان |

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت: 8:25

سکانس اوّل: یکی از سخت ترین کار ها بعد از کار تو معدن و لاک زدن دست راست با دست چپ و دلداری دادن به آدم های اِموشِنال و احساسی، خریدن کادو برای مرد ها و پسر هاس. جدا از فمینسیت بازی ها، تو برای خانم ها هدیه طنابم بخری فرداش یه تیکشو به عنوان دستبند بستن دور مچشون. ولی برو تو بازار بگرد، اگه کادویی ب

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت: 8:25

میگه: "چطور اون چند وقت بدونِ تو زندگی کردم؟" باید جواب بدم، باید بگم نمیدونم! باید بگم هر چقد برای تو سخت بود، برای من تنهاییم روش بذار و ببین بی تو چی کشیدم. ولی به جاش سرم رو میگیرم بالا و نگاهشو نگاه میکنم. از این پایین، صدای قلبش که اکو میشه تو حجم کم آغوشش، بوی خوشِ خوشبختی غوغا میکنه. دوست د

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت: 8:25

بی توجهی عذاب آوره. ولی انتظار کشندست. تیکه تیکه کنندس. از هم پاشندس. و تو فکر کن چقدر از زندگیمون صرف این زهر کشنده میشه، چقدرش! بعد ها اضافه کردم: "ناپیرو" نامی حتی قشنگ تر و دقیق تر بست داده منظور رو: " ببین چهقدر منتظر موندیم!؟ منتظر موندیم برف بیاد، آسانسور بیاد، پیش بیاد، آژانس بیاد، فردا

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت: 8:25

وقتی غافل میشم ازینکه ما نمیدونیم آینده چی میشه، دردای امروزا حتی سنگین تر میشن.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 21:10 توسط زینب نجوان |

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت: 8:25

مامان بزرگ های حاج خانومی خودتون رو راه بندازید تو شهر، برید پارک، برید پل و برای چند ساعت فارغ از همه آدمایی که تو رو حمال مفت گیر آوردن کارا رو ریختن سرت، آدمای نارفیق که یاد هم نمیکنن، آدمای مخصوصی که کل مدت بالاخونه رو مفت و مجانی صاحب شدن و قول های هردنبیلی که دادین به دوست و آشنا، بستنی رُل تا

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت: 8:25

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت: 8:25

به قول نیسان آبی که "خدایا به امید خودت، نه بنده های بی خودت"

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت: 8:25

کجاست اون نجوان نایس و مبادی آداب؟ اون دخنر منطقی و قوی؟ کوشش اونی که آروم بود و مهربون؟ اونکه همه دم از آرامشش میزدن؟ خانوم بود و حرف گوش کن؟ اونکه همه چیش سر جای خودش بود غمش از رنگ سفید قرمز سرویس خوابش فراتر نمیرفت؟ کجا رفتن اون همه رویا و آرزو؟ این همه عصبی بودن، این همه بی حوصلگی و اشکای دم مش

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت: 8:25

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت: 8:25

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 5:33

خب حقیقتش اگه ویزا هم نگیریم تا حدی قابل قبوله ازونجایی که بابا کت شلوار و کروات خط دار سفید قرمز و کفش نوک تیز ورنی نپوشیده بود، مامان وقت نکرده بود موهاش رو شینیون کنه و لاک قرمز بزنه به ناخن انگشتای پاش و من از وسط خیابون در حالیکه داشتم شربت میخوردم و هر هر میخندیدم در کمتر از دو ساعت به فرودگاه

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 5:33

نکته مبرهن اینکه موقع خستگی و گرسنگی، شعورم به حد صفر میرسه و اینو میشه تو تک تک رفتار و سکناتم مشاهده کرد. بعدا که خوب بخوابم و معدم هم آرامش خاطر داشته باشه که همه چی اوکی عه و جای نگرانی نیست، پاچه گیری رفع میشه دوباره همون آدم باشعور و نایس قبل میشم و ازین نظر با خون آشاما زیاد از حد حرف مشترک داریم.

+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد ۱۳۹۶ساعت 21:53 توسط زینب نجوان |

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 5:33

باید دو سر شهرو گرفت
تکوندش از این همه غبار...

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت: 16:05

اون چیزی که تو فکرم وول میخوره رو مینویسم. از اول که میخونم به دلم نمیشینه. اونی نیست که به دل یه آدم پرفکشنیست بشینه. نه که بد باشه، فقط چون سلاحم نوشتنه وقتی از ابهتش کم میشه حس میکنم از جایگاه قدرتم نزول کردم (جلوس حتی؟). بعد ها میبینم یکی دیگه اون فکر من رو نوشته. اگر طرف مشهور باشه خوشحال میشم

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت: 16:05

ایمان یعنی بری تو راه، بری دنبال زندگیت، و هر جا کم آوردی بدوی بیای بغل اونی که با کلی آیه حدیث نصیحت فرستادتت که راهو طی کنی. ایمان یعنی پناه. پناه من، کجایی پس؟ آخر این راه، بغل کی بپرم برم وقتی نیستی؟ پناه من، کافر خسته که دیگه شاخ و دم نداره! منتظر چی ای؟ ببین، حتی داور وسط زمینم دستتو برده بالا

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت: 22:54

اخرین حرکتی که در جهت لوندی های دخترانه و زیبا شدن انجام دادم، پوشیدن کفش های پاشنه بلند تو مهمونی پارسال مامان مهین بود که تو سالن جلو هر مهمونی تلق و تولوق صدا میداد و خوب الحق والانصاف یه بیس سانتی به دیدم از ارتفاع به زمین اضافه کرده بود.بعد از اون تجربه، نتیجه های چشم گیری نداشتم تا همین چند وق

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت: 22:54

نفر دهم که باید سوار قطار میشد، زیبای مسافران، به قطارش رسید، به مقصدش هم. و خوب حالا من باید این گوشه بنشینم و فکر کنم پول عجب چیز باحال و خوبیست. و کاش میشد آدمی کم کمِش تو این دنیا با پول محشور میشد و خوب باید بگم گاهی لَنگ پولی برا خرید یه تیکه لباس یا مثلا یه پرس غذا بالاشهری، و گاها لنگ پولی ب

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت: 22:54

بر نیمکت گهواره ای مینشینیم. از عباسیان شروع میکنیم تا به دهه سی و چهل، دو دهه طلایی، با عیار های خیلی بالا. آن زمان که بازرگان بود و مطهری و طالقانی، امام موسی بود، چمران و سحابی و یزدی بودند، بهشتی بود، جلال بود. آن زمان که حسینیه ارشاد بود و سخن از اسلام ناب. آن زمان که شریعتی، بود، شریعتی، شریعت

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت: 22:54

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت: 22:54

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت: 22:54

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت: 22:54

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت: 22:54

وقتی رسیدیم، روز های آخر آقاجون بود. بابا خواب دیده بود و ما بلیط گرفته بودیم که نکنه بابا به خداحافظی آخر نرسه. عمو ها، عمه ها، کسی حرفی نمیزد و دل همه میلرزید که نکنه این لحظه، لحظه آخر باشه. آقاجون چند روز بعد اومدن ما فوت کردن و من فقط یکبار دیدمشون، و بعد همه چیز خیلی آرام تمام شد. من از مدرسه

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت: 22:54

صفحه بندی